زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

مامان عجول P-:

سلام مامانی امروز عصری با کلی ذوق لباسایی که برات از کربلا آوردم رو داشتم نگاه میکردم و میگفتم اینا چند تیکه کم داره باید برای بیمارستانت از سرویس لباست چند تیکه بردارم .... که مادر جونت هم اومدن و نشستیم با هم کل وسائلت رو آماده کردیم دو دست لباس روسری پوشک پتو و و و ... یه مقدار خاک تربت و یه دستمال که ننه جون دادن برات رو هم گذاشتم   الان ساکت آماده است فقط مونده آماده کردن لباسا و وسائلی که خودم نیاز خواهم داشت که اونو هم الان زوده...به مرور زمان تا ماه دیگه آماده میکنمشون   مامانی دعا کن این دو ماه هم به خوبی و خوشی هر چه سریعتر تموم شه و خدا تو رو سالم و صالح بغل مامان و بابات بزاره.. ا...
16 ارديبهشت 1393

پایان ماه هفت و ورود به هشت ماه فرزندم

سلام دختر گل مامان خوبی؟خوشی؟   مامانی امروز سه شنبه 16 اردیبهشت ماه 93 شما تو دل مامانی ماه هفتت و البته 30 هفته ات تموم میشه و به امید خدا وارد ماه هشت میشی و این یعنی تا وصال فقط 10 هفته یا تقریبا دو ماه مونده و من و بابایی از این بابت خیلی خوشحالیم   ولی نمیدونم چرا این ماه های آخر اینقده دیر میگذرهههههه   دختر قشنگم دعای هر روز من سلامتی تو و بابای گلته   راستی مامانی سه روز پیش من با مادر جون رفتیم دکتر خزاعی بنده خدا دو هفته ای نبود مثل اینکه رفته بود مکه(خوش به سعادتش) بعد دو هفته که اومده بود کلی مطبش شلوغ بود و ما هم 4 ساعت و نیم تو مطبش منتظر بودیم   خلاصه...
16 ارديبهشت 1393

سلام گل دخترم

سلام مامانی   امروز 10 اردیبهشت 93 شما تو دل مامانی 29 هفته و 1 روزه که مهمونی 6 روز دیگه هم ماه هفتت تموم میشه به امید خدا و میری تو هشت ماه   حرف خاصی ندارم برای گفتن .... خبر خاصی هم ندارم (البته دارم هاااااا ولی وقتی قطعی شد برات میگم )   فقط اومدم بگم جیگرمی دوستت دارم همچنان منتظر در آغوش کشیدنت هستم فقط فقط فقط 10 هفته و 6 روز مونده تا وصال   شما هم راحت باش هر جا خواستی بزن هر طور خواستی وول بخور ... اصلا فکر نکنی اذیت میشم هاااااااا ..!!!!   دنیای منی دختر زیبای من میسپرمت به خدا فرشته کوچولو   ...
10 ارديبهشت 1393

بهداشت نوبت چهارم

ها دوباره سلام هفته پیش سه شنبه مورخ 26 فروردین 93 نوبت بهداشت داشتم از اونجایی که خونه بابا بزرگ بودم عمو محسن زحمت بردنمون به بهداشت رو کشید خداروشکر خلوت بود و همون اول رفتیم داخل اتاق اول وزنم رو اندازه گرفت بعد صدای قلبت رو شنیدم بعد اندازه رحم رو گرفت و بعدشم فشار خونم رو که خداروشکر همه این موارد خوب بود و به جا برام آزمایشای ماه هفت رو نوشت که برم بدم همون آزمایشی که توی پست قبلی برات گفتم عزیزم   پنج شنبه هم رفتم آزمایشا رو نشون دادم بهشون و خیالم راحت شد  فقط گفت یه کم ، کم خونی داری ولی اونم زیاد مهم نیست   خدا رو شکرررررر   هفته دیگه هم باید برم دکتر هم برای چکاپ و هم...
30 فروردين 1393

خرید سیسمونی

دوباره سلام زینب مامان بالاخره بعد 6 ماه انتظار و ذوق و شوق برای خرید سیسمونی هفته پیش با مادرجون رفتیم که این انتظار رو به پایان برسونیم اول رفتیم سیروسی توی مدرس همه چیز رو هم خریدیم جز چند تیکه کوچیک که نداشت و گفت بعدا میارم با کلی ذوق اومدیم خونه و دوباره همه رو باز کردم و نگاه کردم فرداش که برای آزمایش ماه هفتم بارداری رفتم آزمایشگاه  یه بار خون گرفت و گفت برو یک ساعت دیگه بیا .. من و مادر جون هم زمان رو غنیمت شمردیم و رفتیم بازار مادر جونت توی یکی از فروشگاه های سیسمونی فروشی رفته بودن قیمت یکی از وسائل رو پرسیده بودن دیده بودن وایییییییییییییییی خدا !!! چقدر گرون خریدیم ماااااا   هیچی دیگه گفتیم چ...
30 فروردين 1393

فردا روز مادرهههه..هوراااااا

سلام دختر قشنگم خوبی؟خوشی؟مهمونی خوش میگذره؟ زینب مامان امروز 30 فروردین 93 شما دقیقا 27 هفته و 4 روز تو دل مامانی مهمونی و 12 هفته و 3 روز مونده تا جیگر گوشه ام به این دنیای پر هیاهو پا بزاره و زمینی بشه مامان جونم فردا ولادت حضرت فاطمه (س) هستش سرور زنان دو عالم میدونم که میشناسیش و از من که مادرت هستم بیشتر به این بزرگوار معرفت داری عزیزم حضرت فاطمه (س) بهترین دختر و همسر و مادر دنیاست و الگوی ما ، بخاطر همین فردا رو به عنوان روز زن و مادر نامگذاری کردن عزیز تر از جونم من تا پارسال فقط این روز رو به مادرا تبریک میگفتم خودم فقط نقش فرزند  داشتم ولی امسال وجود نازنینی مثل شما باعث شده به خودم افتخار ...
30 فروردين 1393

بابایی خدا به همراهت

سلام زینب مامان خوبی؟خوش میگذره؟ احتیاج به گفتن نیست از عنوان مطلب مشخصه که باز بابایی رفت و ما رو تنها گذاشت   مامانی الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما داری تو دل مامانی وول وول میخوری نمیدونم کجاته که داری به شکم مامانی میزنی ولی تکونات و ضرباتت تمام دنیای منه   راستی اینم بگم که من الان خونه مادر جون تنهام و مادر جون اینا رفتن خونه دایی مهدی و من چون چند روز پیش با بابایی رفته بودم دیگه نرفتم البته تنهای تنها که نیستم و دایی مسعود خونه است   خب من باید برم عزیز دل مامان دایی اومده و با زوری که داره که انشا الله در آینده میبینی من  رو میخواد از پای سیستم بلند کنه   میبوس...
21 فروردين 1393